بوي خاك باران خورده

 

 
چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

سلام

 رخت و بخت خویش به بلاگفا برده ام ، دوست داشتید بیایید به سراغم ، نرم و آهسته هم نیامدید ، نیامدید!!

www.merana.blogfa.com

sahel mohammadi|| ٤:۱۸ ‎ب.ظ

چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥

 

زیر پوست همدیگر ....

 

آدمها تنها و بی پناه که می شوند یادشان می افتد که دریچه ای به نام نوشتن وجود دارد،پنجره ای که بی هراس خنده و تمسخر دیگران از آن سر بیرون کنند و گریه کنند،من داشت یادم می رفت که برای دلم بنویسم،داشتم عادت می کردم که تنها برای نان بنویسم،چقدر نوشته هایم برای نان را دوست ندارم .... سالها با قلبم زندگی کردم و تمام آن سالها بهترین لحظه های عمرم بوده اند،خوشبخت بوده ام،گرچه گاه جامم از آن می که می باید تهی بود اما خوشبخت بوده ام ... حالا آمده ام به مشهد ،زیارت یا سیاحت؟ خیلی مهم نیست،آن چیزی که در درونم شعله می کشد و نیازم به دریچه را باعث می شود آن مهم است و دیگر هیچ !

شده ام مثل کسی که مدتها دویده است و حالا دیگر نایی برای دویدن ندارد اما باید بدود،باید تا آخر خط بدود ... و من می خواهم بدوم ،می دانم که می شود ،مهم نیست که چه می شود،مهم آن است که اگر نرسیدم به مقصد باز سرم را که بر زمین گذاردم آسوده باشم که نهایت کوشش ام را کردم .

می توانم بنویسم که همه چیز خوب است،تابستان دارد تمام میشود ،هوا دارد خنک می شود،نانی هست که بخورم و قطره آبی برای نوشیدن و .... اما این تمام حقیقت نیست،آدمهای بسیاری در زندگی ام نقش داشته اند ،کسانی که عصا شده اند برای برخاستنم ، کسانی که ایستاده ام تا آنها بر شانه هایم پا بگذارند،آدمهایی که برای هیچ دوستم داشته اند یا دوستشان داشته ام ،زندگی ام پر است از این آدمها، اما هیچ گاه بد کسی را نخواسته ام و چنان نزیسته ام که بودنم کسی را آزار بدهد اما نمی دانم چرا این داستان جاده ای یکسویه است و آدمهایی راه را بر من بسته اند ،بر من که آزارم به حال  زار کسی نمی رسد ....

حوصله زار زدن ندارم،گله و شکایت پیش قاضی ظالم بردن حماقت است ،به قول عزیزی : اصلاّ چه کاریه؟!! همیشه از دیدن فرار زندانیانی که در فیلم های سینمایی با قاشق سالها زمین را می کندند و خاک آن را در هر بار هواخوری از جیبشان در می آوردند و شب بعد باز هم سر سختانه این کار را ادامه می دادند خوشم می آمد،شیفته آن اراده و سماجت و سرسختی ام،این که آدم تسلیم شرایط نمی شود و تن به مبارزه می دهد در تمام مرام ها و مسلک ها ستودنی است،ما هم بارها تصمیم گرفته ایم که توی زندگی مان مبارزه کنیم،اراده مان رسوخ ناپذیر باشد اما کار سختی ست،خیلی دشوارست... به همین دلیل است که ادمهای مبارز و جسور را همه دوست دارند ،همیشه چیزها و کسان کمیاب ارزشمندند،من به تمام قطرهای پاک بارانی که بر صورتم بارید،به چشم های سیاه فرشته ای که شب ها خواب اش نمی برد،به خدایی که آن بالا نشسته و گاه وانمود می کند که نمی بیند،به همین امامی که عمریست میان آدمها زندگی میکند اما هنوز غریب است سوگند می خورم که مثل همان مورچه ای که هفتاد بار از دیوار بالا رفت و دانه از دهانش افتاد و باز پایین آمد و دانه را برداشت،مثل همان کودکی که در زلزله بم پنج روز زیر آوار ماند و تمام مدت از خون سر انگشت اش خورد،مثل زندانیی که بیست سال توی زندان با قاشق تونل کند برای رهایی،مثل ... برای زندگی ام ،برای عشق و امیدم تلاش کنم،می دانم که شبیه قصه هاست،اما زندگی من خود قصه ایست ،رازیست که دوست دارم روزی بی هراس از چه خواهد شدها تمام اش را بنویسم ...

 

ما به زندگی سلامی دوباره خواهیم کرد،حتی اگر تمام دنیا به نشانه خداحافظی برایمان دست تکان داده باشند،چنان باید باشیم که دیگران خسته شوند از تکان دادن دست هایشان و ایمان بیاورند به آتشی که ما شادمانه در آن می سوزیم .خانه ما زیر پوست همدیگر است،مرا از تو گریز نیست ...

 

 

sahel mohammadi|| ٧:٠٦ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥

 

خدایا به نام تو

براي مادران ايراني - خانواده سبز شماره ۱۵۸


    در زندگي هر كدام از ما كسي بوده كه به جان دوستش داشته‌ايم، عكسش را به ديوار اتاق‌مان زده‌ايم و هر گاه در جمعي، سخني از او به ميان آمده، به هزار زبان او را ياد كرده‌ايم و كوشيده‌ايم ديگران را نيز متقاعد كنيم كه او از ديگران متفاوت است و چون او، كسي از مادر نزاده است. اين كس مي‌تواند شاعري باشد كه شعرهايش را دركنج تنهايي‌‌مان زمزمه كرده‌ايم، يا هنر‌پيشه‌‌اي كه بازي كردنش جان و تن‌مان را بازي داده است، خواننده‌اي كه ترانه‌هايش را در عاشقي‌مان ترنم كرده ايم، يا اسطوره‌اي از مردان سياست كه سازش ناپذيري را از او آموخته‌ايم. اين كس مي‌ تواند مشوقي باشد كه شب هنگام با ياد آوردنش، خواب در چشم‌ترمان شكسته است و...
    گذر زمان اما، آن عكس را به ديوار اتاق و دلمان از رنگ انداخته است و اندك اندك از خاطر برده‌ايم او را كه روزي همه چيزمان مي‌دانستيمش! اما در زندگي هر كدام از ما ‌زني زيسته است كه به جان‌‌‌‌‌‌‌ دوستش‌ داشته‌ايم، بر سينه‌اش سر نهاده، خفته‌ايم و دستانش اشك از گونه‌مان پاك كرده و گوش‌مان پر است از قصه‌هايش، زني كه عطر‌تنش بيش از هر چيز ديگري آراممان كرده است و مهرباني نهفته در چشمانش وقتي با لبخند كمرنگي از سر رضايت، روي لبانش مي‌نشست. ‌ نامش بي‌گمان يكي از مقدس‌ترين واژه‌هايي است كه به عمر آموخته‌ايم. هر كس او را به گونه‌‌اي ‌كه دوست دارد صدا مي‌زند، اما او <مادر> است، مادري كه بايد سجده‌اش كرد، بر دستانش بوسه زد، <مادر> جلوه حق است، رضاي او، رضاي خداست، بايد خدا را راضي نگه داشت!

******


       كلنجار زيباي دكتر علي شريعتي با كلمات براي تعريف از فاطمه زهرا(س)، را بي‌ گمان خوانده ايد، آن جا كه مي‌كوشد او را دختر پيامبر اسلام نام نهد يا همسر ابو تراب، يا مادر حسن و حسين (ع) و يا .... اما هر بار در مي‌يابد كه او، اين همه هست اما تمام نيست، در پايان چنان مسخ بانوي مطهر تاريخ مي‌شود كه همه را در جمله زيبا و در خاطر ماندگاري خلاصه مي‌كند: < ‌‌فاطمه، فاطمه است.>
     بنيانگذار انقلاب اسلامي، امام راحل فرمودند: <روز تولد صديقه كبري، حضرت زهرا (س) روز زن است.> ايرانيان نيز روزي را براي سپاس از مادران خود در تقويم‌هايشان نشان كردند و هر ساله نيز اين روز، پر شورتر از سال پيش جشن گرفته مي‌شود. گر چه، اين فرشتگان بي‌‌توقع؛ چشم به كادوها ندارند و بيشتر دل مي‌بندند به آن ديد و باز‌ديد، اما جوانتر‌ها مي‌كوشند اين روز را از خاطر نبرند و به يكباره مادر را در آغوش كشند و روزش را به او تبريك گويند .
    خداي متعال در كتاب آسماني‌اش قرآن، در چهار مورد احسان و اكرام پدر و مادر را بي‌درنگ پس از توحيد و عبادت خود ذكر كرده كه نشان از اهميت مادر دارد. هستي را خداي آفريد اما پس از آن هر چيز كه روي زمين زاد و زيست و روال پيدا كرد، مادري داشت. مادران ايراني به واقع نمادي از مادران رنج كشيده، كم توقع و اميدوارند. نگاهي به زندگي آنان در سراسر اين نقشه گر‌به شكل كه سر در آذربايجان دارد و دل در تهران و پاهايش به درياي عمان مي‌رسد، نشان از آن دارد كه مادران ايران فارغ از كاركرد اجتماعي‌شان، همه به يك زبان مي‌خندند و مي‌گريند و كودكانشان را به شوق آباداني و آزادي ايران عزيز در دامن خود مي‌پرورند. روز مادر در ايران، روزي است كه مادران بوي فاطمه (س) مي‌دهند، مادراني كه مردان بزرگ ايران روي زانوان آنها بزرگ شده‌ا‌ند، خوشا بهشت كه زير پاي توست مادر !

sahel mohammadi|| ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

! تعصب بد است

 

همه ما در زندگی مان بتی داریم که می پرستیمش ، گیرم که جنس اش از سنگ

وچوب و خرما نباشد اما ما به جان دوستش داریم ، بت ما می تواند پدری باشد

که دستانش بوی نان می دهد یا شاعری که ترانه هایش به عاشقی مان شور می دهد

شاید هم بازیگری که نقش بازی کردنش به جان ما نقشی می زند ، معشوقی که

دوری اش استخوان می سوزاند یا ... کسی را نمی شناسم که دل ودین به دل و دینی

نباخته باشد . این نه شماتت بار است و نه کسی را می توان به این کرده گنه کار

.نام گذارد، آدمی است و روحی که رنگ می گیرد

با دوستی که بیشتر از همزبانی با من همدل ست بر سر دوست داشتن و مسخ شدن سخن

می گفتیم ،هر دو معترف بودیم که این پرستش نه مستوجب آتش است و نه کسی را می

 توان مرتد نامید که قلب دیگری در سینه اش می تپد ، اما هرگاه این دوست داشتن رنگ

بندگی گرفت و بوی تعصب داد بایستی در آن درنگ کرد، چرا که هیچکس تمام نیست و

 آدمها راباید با کاستی هایشان وبا فراز و فرودشان دوست داشت. مثالی می زنم : احمد

 شاملو را همه می شناسیم ، شاعر کم همتایی که ترنم هایش را بسیاری دوست دارند ، بچه

 ها با بارون می آد جَر جَراو بزرگ شده اند ، بزرگ ترها دهانت را می بوینداش را از

حفظ دارند ، چریک ها با مُرده می برن کوچه به کوچه اش زیسته اند ، عاشقان با مرا تو

 بی سببی نیستی اش عاشقی ها کرده اند ... همه جای دنیا از میان شاعران نوگرای این کهن

بوم و بر او را بیشتر می شناسند ، هرکس می خواهد بگوید چیزی از سیاست و اعتراض می

داند از او می گوید ، بعضی هم از او بتی ساخته اند که پرستش اش نشان از روشنفکری است

و ... صاحب این قلم هم او را دوست دارد وبسیاری از شعرهایش را از حفظ دارد و کتاب

هایش در قفسه اش چیده است ، اما همین شاملو، تنها موسیقی کلاسیک می شنید و می پسندید

وسرسوزنی با موسیقی سنتی ایران زمین التفاتی نداشت وحتی در نامه ای به استاد لطفی

... نوازنده وموسیقی شناس _ موسیقی سنتی را به عرعر شبیه کرده و

حال کسی که شاملو را می ستاید نیز بایستی چنین قضاوت کند در مورد موسیقی سنتی این

خاک که گاه تن آدمی را می لرزاند از شدت زیبایی یا باید شاملو را تکفیر کند که چنین سخن

رانده ؟ نمی دانم شما بت هایتان چگونه می پرستید، من همیشه می گویم : او را دوست دارم با

.عیب هاش ! این او می تواند هر کسی باشد

 

sahel mohammadi|| ٤:۱۳ ‎ب.ظ

جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

! ماهی قرمز زیر آوار مُرد

 

چند سال پیش در ترکیه زلزله ای آمد و هزاران انسان را به کام ِ سیری ناپذیر مرگ

فرستاد ،یکی از بزرگان فرمود که این نتیجه فسادی است که مردم ترکیه بدان دامن

آلوده اند و مورد عذاب خدا واقع شده اند به مانند قوم لوت ! کسان دیگر حکایت ها

آوردند - راست و دروغ اش را نمی دانم - که در آن شب گروهی از افسران تُرک

.در جزیره ای قرآن پاره کرده اند و زنی برآن پاره های کتاب آسمانی رقصیده است

صبح تازه بیدار شده بودم و هنوزچشمانم مست از باده خواب بودند که شبکه خبر، خبر

آورد دیشب هنگامی که من و تو خواب بوده ایم کسانی در لرستان میان خون و آجر و

تیرهای فلزی ساختمان جان می کندند، شهر زیبای بروجرد یا به قول خودشان پاریس

... کوچولو و دروود چند بار لرزیدند وباز همان حکایت همیشگی

با همه حرفها و حدیث هایی که در مورد لطف خدا و حکمت او می گویند من اما زلزله

دیشب را عیدی خوبی از خدا برای مردم ساده دل و مهربان لرستان نمی دانم وسوگمندانه

باز هم کسانی را با تمام آرزوهایشان ، با تمام امیدهایی که به این سال بسته بودند از دست

دادیم . باید مویه خواندن مادران لرُ را از نزدیک شنیده باشید، حتم دارم بی آنکه بدانید از

 چه می خوانند و برای که ، اشک در چشمانتان زاده می شود . در بروجرد دختری

تحصیلکرده وبزرگواری را می شناسم که انگار تکه ای از آسمان در چشمانش جا مانده

 است ،برای او سخت نگرانم،سالهاست با دوستم عاشقی پیشه کرده اندو در پی فرصتی

.می گردند برای همیشه با هم بودن

هرچه می کوشم برای زلزله و مرگی که با خود می آورد دلیلی بیاورم نمی توانم ، گناه

این مردم چیست؟ کسی که دین اش از من کامل تر است برایم بگوید ، آیا کسی مصحف

مقدس را پاره کرده باز؟ زنی رقصیده ؟... خدایا ! در ابن سال و همه سال از تو می خواهم

که برای بی گناهان مرگی چنین ناگوار ، چنین سرد و سنگین نخواهی ، فرقی نمی کند

...زلزله ای باشد دربروجرد یا بم ، کاترینایی باشد در آمریکای يا سونامی در جنوب آسیا 

 یاد حرف سید ِطنز پرداز می افتم که می گفت : خدا خیلی باهوش است که روی زمین

! نیست چون اگر اینجا بود ما روزی هزار بار شیشه های خانه اش را می شکستیم

sahel mohammadi|| ٤:٠٧ ‎ب.ظ

جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

گلوله در سفره هفت سين!

 

سال که تازه می شود آدمها هم تازه می شوند انگار  ، از پوست و پوستين گرفته تا نهانی ترين 

زوايای رگ و انديشه شان! کَس اما نمی داند اين سيصد و پنجاه و چند روز آبستن چه

روزهای تلخ و شيرينی ست،چه اشک ها که در کمين نشسته اند و چه خنده ها که روز موعود

را انتظار می کشند که بنشينند بر لب!

سَر آن نداشته و ندارم که وبلاگم - اين کنج آرام و دوست داشتنی ام - را سُرنايی کنم و در آن

از سياست بدمم اما اين سال به باور من و بسياری ديگرسالی ست که از سياست نمی توان دامن

کشيد و چه بخواهيم و چه نخواهيم خرقه مان آلود می شود ، ياد هدايت می افتم که می گفت :

حتی اگر ما با سياست کار نداشته باشيم ، اين سياست است که با ما کار دارد، ما بچه های

سياستيم ! امسال سياست با ما کار دارد . نوستراداموس نيستم و پيشگويی هم نمی دانم اما بوی

باروت را حسمی کنم حتی هنوز که گلوله ای شليک نشده است،با اين همه نمی خواهم ثانيه ای

باورش کنم ،جنگ يعنی ويراني، يعنی تکه تکه شدن برادرهای من و گم شدن خواهرهای تو

 زير آوارِ سقفی که قرار بود سايه بان شود ... جنگ ... جنگ ... تنم می لرزد از صدای

آمبولانس ها وقتی در شهر شيون کنان می گذرند و نگاه هراسان همسايه به همديگرکه يکدگر

 را ديگر نمی بيند انگار!

می دانم عيد است و بايد از شادمانی بگويم ، از عاشقی ، از گره زدن سبزها به نيت باز شدن

بخت ،از آجيل های نيم خورده درون ديس و ماهی قرمز توی ُتنک که سبُک می رقصد،

می دانم ، دوست تر دارم وقتی انگشتانم شهوت نوشتن دارند تنها از عشق بنويسم و دوست

 داشتن اما باور کنيد که جايی دور تر از اين گربه ی به ظاهر آرام کسانی لوله تفنگ ها را

تميز می کنند با روغن تازه و پوتين ها را واکس می زنندو ... هيچ رغبتی در خودم نمی بينم

که دنبال کنم يافتن مقصر را ، وقتی تورِ سپيد دختران بر شانه ها شال عزا شد چه تفاوتی می

کنند چه کسی مقصر است، بايست پيش از آنکه انگشت ها سردی ماشه را لمس کنند کسی

کاری کند ، علم سياست نخوانده ام تنها اميدوارم کسی کاری کند ، پيش از آنکه مادران در

اشک غرقه شوند.

بر من ببخشيد اگر ثانيه ای لحظه های شيرينتان را دردآلود کرد، قلم ِمن اگر نيشی می زند نه

از ره کين است و نه اقتضای طبيعت اش اين،می نويسم چون گاه نگفتن و ننوشتن را گناه

می دانم ، گرچه همه خود آن چه را که قلمی کردم بی پرده تر از من می دانيد و نيازی نيست

 بيش از اين سر دلبران گفته آيد در حديث دیگران!

 

 

sahel mohammadi|| ۱:٠٥ ‎ق.ظ

پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

کاش عشق را زبان سخن بود ...

 

                                            Image hosting by TinyPic

 

حتما در میان کسان و دوستانتان کسی رامی شناسید که به معشوق اش هدیه ای

داده است به بهانه ابراز عشق ، تکه جواهری ، عروسک آن خرس های

قلب در آغوش ولنتاینی ،نامه ای یا غزل عاشقانه ای و ... هر کس به زبانی

آن اعتراف شیرین را نشان می دهد .پیش ازآن که اینترنت چنین گسترده شود

و دیوارهای منع و ملامت این همه کوتاه شوند نامه های عاشقانه با آن قلب های

تیرخورده و نخل و غروب و کاروان شتر مد بود ، حالا اما حکایت دگرگونه شده

 و مهمانی و پارتی و نوشیدن قهوه در کنجِِ ِدنج ِ کافی شاپی و ... مجال های تازه اند

برای به زبان آوردن (( دوستت دارم )) ! دوستی که سال هاست (( دوستت دارم )) گفتن

را به هزار بهانه بر لبان خود ممنوع کرده، برایم مجموعه ای از عکس های

...اینترنتی آورد که در آن میان عکس بالا را دیدم و 

sahel mohammadi|| ۸:٥٤ ‎ب.ظ

دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

ياد باد آن روزگاران ياد باد

 

دیر زمانیست که ننوشته ام ، نوشته ام اما توی نت نه ! راستش بیشتر دل با بوی

کاغذ دارم و جوهر خودکار بیک ! سرم را که برمی گردانم و به روزهای رفته

می نگرم آن را سراسر لذت و تجربه می بینم ، لذت کشف انسان های تازه،

تجربه های نو ، سال غریبی بود ، سال تحویل 84 توی اتوبوسی بودم که مرا

به شیراز می برد به نیت دیدن تخت جمشید و سعدی و حافظ و از همه مهمتر

دوست و هم اتاق دوران دانشجویی ام که نماد پاکی و نجابت است ، تابستان را

درجنوب با چینی ها در کار اکتشاف نفت بودم و دشوارترین زبان دنیا را اندکی

آموختم ، وو آی نی ، همان دوستت دارم است به زبان چینی ها ، همین را بدانید

کفایت می کند ! پاییز نه تنها زرد و ملال انگیز نبود، من لابلای برگ های زرد

و نارنجی اش زیباترین هدیه را از خدا گرفتم ، زمستان به آرزویم که کار کردن

و بودن در فضای دانشجویی ست رسیدم و تجربه های تازه ای را از سر گذراندم ،

از نشست با اساتید سازمان انرزی اتمی تا جر و بحث با برانکو ایوانکوویچ

مربی تیم ملی ! از نوشیدن عسل از شیرین ترین کندوها تا مسافرت های بی پایان

در نیمه های شب و دلهره و رها شدن در دستانی که دوستشان می دارم ... می دانم

شانه بالامی اندازید که اینها همه تجربه های شخصی است اما آدمی گاه چنان از

حادثه ای غرق شادمانی می شود که در سینه نهان کردنش سخت دشوارست و

!لاجرم فریادی می شود پرده دَر

دوستان بسیاری دارم که در سال 84 با آنها زیستم ، همه را اگر بخواهم نام ببرم

سیاهه ای می شود ، برای تک تکشان آرزوی شادکامی می کنم اما دریغ ام می آید

در این کنج تنهایی یادی نکنم از رامین خلاصه همه خوبی ها که سخت دوستش

. دارم و همه عمر باید بکوشم تا چون او بزرگی بیاموزم

هر چه ذهنم را کاویدم که جمله ای بنویسم تا در آن شور و شوقم را بیاورم هیچ بهتر

از این نوشته سید ابراهیم نبوی نیافتم که چند سال پیش در جایی خواندم و از آن

هزار یاد و خاطره دارم ، و حالا به هزار شوق تقدیم می کنم به تمام آنان که این

نوشته را می خوانند و نمی خوانند : ((  سال نو را به تمام ایرانیان ، به دخترها

و پسرها ، به پدرها و مادرها ، به عاشقانی که عاشقانه همدیگر را دوست دارند ،

به بچه هایی که لباس نو نخریدند و بزرگوارانه هیچ نخواستند ، به همسرانی که

فقر را با لبخند تحمل کردند و به تمام ایرانیانی که دور از این خاک خوشبوی پُرمِهر

.(( سفره هفت سین می چینند ، تبریک می گویم

sahel mohammadi|| ۱:٤۳ ‎ق.ظ

پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤

 

خدایا به نام تو

 

مُحرم که می شود گردی از غم بر چهره شهر پراکنده می شود، خواه مسلمان دو آتشه

 باشی و خواه قرائت دیگری از دین داشته باشی تفاوتی ندارد مُحرم که می آید تمام راننده

های تاکسی به جای جواد یساری و حمیرا و مهستی نوار نوحه می گذارند،بوی حلیم و آش

 نذری از تمام کوچه ها مشام را می نوازد ، شب ها صدای سنج و زنجیرو نوحه در هم

می آمیزد ، خیلی ها سیاه می پوشند ، کوچکترها از دیدن این شور و هیجان جمعی به

وجد در می آیند ، تلویزیون با روبان سیاهی بر گوشه اش برنامه های با محتوای عاشورا

 و عزا پخش می کند ...برای من اما مُحرم تعریف دیگری دارد ، من هم زمانی به مسجد

می رفتم و پای منبرمی نشستم و از تیری که بر گلوی علی اصغر می نشست ، از

 معصومیت طفلان مسلم ،ازتشنگی و اسارت اهل بیت و ...گریه می کردم ، همیشه آرزو

 داشتم یک زنجیریک کیلویی وپیشانی بند مشکی داشته باشم وبروم توی صف زنجیرزنان

اما هیچوقت نداشتم ،حالا مُحرم که می شود گریه ام نمی گیرد ،از شنیدن حکایت زخم ها

ونیزه های شکسته و ... از خود بی خود نمی شوم ،حتی حالا که پولم می رسد بروم

 زنجیریک کیلویی هم بخرم این کار را نمی کنم ،نه ، کافر نشده ام ، از اول هم به

مسلمانی خودم شک داشتم .عاشورا برای من این چیزی نیست که مداحان می بافند ،

همان ها که عزتِ شجاع مردی چون امام حسین(ع) را به ذلت بدل می کنند ،همان

ها که از عاشورا تنها زخم ها و ناله ها و اسارت را می بینند ،همان ها که از آزادگی

 امام حسین می گویند و خود در بند پول توی پاکت هستند ،امام حسین به گریه و سیاه

پوشیدن وقمه زدن وشمع روشن کردن و قربانی دادن من و تو احتیاجی ندارد،به جای

این کارها باید نشست و اندیشید که چه شد قومی که با پیامبر خدا حشر و نشر داشت

ومعجزات او را دید به یک باره چنان پست شد که جز به مثله کردن نوه اورضایت

نداد؟ چه شد که حتی زنی چون زینب را با آن حرمت واعتبار چنین آزردند ؟ و ....

 من تنها دلیل این حادثه را جهل می دانم جهل در هربرهه ای از تاریخ عاشورا آفریده

 است ،جهل به سواد و مکان و دین کاری ندارد ،جهل جهل است ،وقتی قابیل هابیل

 را کشت جاهل بود ، وقتی آفا محمد خان قاجاراز چشم ها پشتهمی ساخت،وقتی

ساواک زیر ناخن مبارزین سوزن فرو می کرد و زیر آن شعله می گرفت ، وقتی

 در جنگ هشت ساله  سرباز عراقی به دختر شهید  شده خرمشهری تجاوز کرد ،

جهل به او فرمان داد ، وقتی آن هواپیما هزاران انسان را در برج های دوقلو به

کام مرگ فرستاد جهل بود که حکم می راند ،در باور من مرگ هر انسان بی گناه

 و بی کس عاشوراست ، هر انسان فارغ از رنگ و نژاد و دین خلیفه خدا

بر زمین است و تنها خداست که می داند او مستوجب پاداش است یا عذاب!

 جهل بود که عاشورا را آفرید ، جهلی که تمامی ندارد عاشورا هر روز و هر

 لحظه تکرار می شود و هر جایی می تواند کربلا باشد ،عاشورا را تنها از زبان

 مداحان نشنویم چرا که بسیاری از آنان تنها به فراز و فرود صدای خود می اندیشند

و هماهنگ سینه زدن جمعیت و در آوردن اشک جماعت به هر قیمتی !حماسه

حسینی شهید مطهری را بخوانیم و اندیشه کنیم و بکوشیم از جهل به دور بمانیم تا

خودخالق عاشورا نباشیم یا نگذاریم باز انسان هاییبی گناه و بی پناه در چنان مهلکه

ای گرفتار آیند ، راستی !یادمان نرود که حماسه حسین برای جوشش وآزادی بود نه

!برای رخوت و عزاو بر سر کوفتن و رکود

sahel mohammadi|| ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ

شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

خدايا به نام تو

 

دانه های سرگردان برف ، بوی شلغم و لبو ، مور مور شدن سرانگشتان ، بافتنی های

 رنگی و دستكش های پشمی بچه ها ،شربت سينه و آنتی بيوتيك ،آدم برفی های بی شال

 و دماغ ، سرهای در گريبان  رقص برف پاك كن ها و ... همه می گويند :

 زمستان است ! ... زمستان است !

با آنكه ديگر صدای مردی كه در كوچه فرياد ميزد : (( برف پارو می كنيم !)) را

 نمی شنويم ، با آنكه لباسهايمان بوی نفتالين نمی دهد و ديگر كرسی افسانه شده ،

 مادر بزرگ ها ديگر قصه خاله سوسك سياه را برای بچه های سپيد تعريف نمی كنند و

 نوه ها يا دارند چت می كنند يا پای كانال های ماهواره نشسته اند، با آنكه صدای قل قل

سماور و به هم خوردن نعلبكی ها نمی آيد ...اما هنوز هم زمستان كه می آيد سرما

 می خوريم ، هنوز هم نفت گرانترمی شود ، هنوز هم كارتن خواب ها از سرما

می ميرند  هنوز هم چای خوردن و بستن پنجره ها و گرفتن درزها و از پشت شيشه

ديدن عابرهای گريزان از زير باران و برف ديدن دارد ...زمستان است ...

اگر فرصت كرديد با صدای اخوان يك بار ديگر :(( هوا بس ناجوانمردانه سرد

است ...)) را گوش كنيد ،دنيا پر است از لولی وشان مغموم كه آمدستند وام

بگذارند ، در را بگشاييد !

 حالم خوب است ، يعنی هنوز مجنونم و از اين جنون لذت می برم ، همه چيز خوب

 است الا غم نان ...نان ... با اين زمستان سرد ، با آن برف سنگين و سفيد كه سياهی

 مان را می پوشاند ، با آوار كار ... من هنوز ديوانه ام ، مستم ، من هنوز عاشق تو

هستم ... 

sahel mohammadi|| ٥:۱٩ ‎ب.ظ



خانه
آرشيو
پست الكترونيك

 

 

لينک دوستان
 

 پرشين وبلاگ
اخبار ICT

 
   
  پرشين‌بلاگ