زیر پوست همدیگر ....

 

آدمها تنها و بی پناه که می شوند یادشان می افتد که دریچه ای به نام نوشتن وجود دارد،پنجره ای که بی هراس خنده و تمسخر دیگران از آن سر بیرون کنند و گریه کنند،من داشت یادم می رفت که برای دلم بنویسم،داشتم عادت می کردم که تنها برای نان بنویسم،چقدر نوشته هایم برای نان را دوست ندارم .... سالها با قلبم زندگی کردم و تمام آن سالها بهترین لحظه های عمرم بوده اند،خوشبخت بوده ام،گرچه گاه جامم از آن می که می باید تهی بود اما خوشبخت بوده ام ... حالا آمده ام به مشهد ،زیارت یا سیاحت؟ خیلی مهم نیست،آن چیزی که در درونم شعله می کشد و نیازم به دریچه را باعث می شود آن مهم است و دیگر هیچ !

شده ام مثل کسی که مدتها دویده است و حالا دیگر نایی برای دویدن ندارد اما باید بدود،باید تا آخر خط بدود ... و من می خواهم بدوم ،می دانم که می شود ،مهم نیست که چه می شود،مهم آن است که اگر نرسیدم به مقصد باز سرم را که بر زمین گذاردم آسوده باشم که نهایت کوشش ام را کردم .

می توانم بنویسم که همه چیز خوب است،تابستان دارد تمام میشود ،هوا دارد خنک می شود،نانی هست که بخورم و قطره آبی برای نوشیدن و .... اما این تمام حقیقت نیست،آدمهای بسیاری در زندگی ام نقش داشته اند ،کسانی که عصا شده اند برای برخاستنم ، کسانی که ایستاده ام تا آنها بر شانه هایم پا بگذارند،آدمهایی که برای هیچ دوستم داشته اند یا دوستشان داشته ام ،زندگی ام پر است از این آدمها، اما هیچ گاه بد کسی را نخواسته ام و چنان نزیسته ام که بودنم کسی را آزار بدهد اما نمی دانم چرا این داستان جاده ای یکسویه است و آدمهایی راه را بر من بسته اند ،بر من که آزارم به حال  زار کسی نمی رسد ....

حوصله زار زدن ندارم،گله و شکایت پیش قاضی ظالم بردن حماقت است ،به قول عزیزی : اصلاّ چه کاریه؟!! همیشه از دیدن فرار زندانیانی که در فیلم های سینمایی با قاشق سالها زمین را می کندند و خاک آن را در هر بار هواخوری از جیبشان در می آوردند و شب بعد باز هم سر سختانه این کار را ادامه می دادند خوشم می آمد،شیفته آن اراده و سماجت و سرسختی ام،این که آدم تسلیم شرایط نمی شود و تن به مبارزه می دهد در تمام مرام ها و مسلک ها ستودنی است،ما هم بارها تصمیم گرفته ایم که توی زندگی مان مبارزه کنیم،اراده مان رسوخ ناپذیر باشد اما کار سختی ست،خیلی دشوارست... به همین دلیل است که ادمهای مبارز و جسور را همه دوست دارند ،همیشه چیزها و کسان کمیاب ارزشمندند،من به تمام قطرهای پاک بارانی که بر صورتم بارید،به چشم های سیاه فرشته ای که شب ها خواب اش نمی برد،به خدایی که آن بالا نشسته و گاه وانمود می کند که نمی بیند،به همین امامی که عمریست میان آدمها زندگی میکند اما هنوز غریب است سوگند می خورم که مثل همان مورچه ای که هفتاد بار از دیوار بالا رفت و دانه از دهانش افتاد و باز پایین آمد و دانه را برداشت،مثل همان کودکی که در زلزله بم پنج روز زیر آوار ماند و تمام مدت از خون سر انگشت اش خورد،مثل زندانیی که بیست سال توی زندان با قاشق تونل کند برای رهایی،مثل ... برای زندگی ام ،برای عشق و امیدم تلاش کنم،می دانم که شبیه قصه هاست،اما زندگی من خود قصه ایست ،رازیست که دوست دارم روزی بی هراس از چه خواهد شدها تمام اش را بنویسم ...

 

ما به زندگی سلامی دوباره خواهیم کرد،حتی اگر تمام دنیا به نشانه خداحافظی برایمان دست تکان داده باشند،چنان باید باشیم که دیگران خسته شوند از تکان دادن دست هایشان و ایمان بیاورند به آتشی که ما شادمانه در آن می سوزیم .خانه ما زیر پوست همدیگر است،مرا از تو گریز نیست ...

 

 

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

وه چه شيرين است رنج بردن،پافشردن در ره يك آرزو مردانه مردن و نور اميد بزرگ خويش با سرود زندگي بر لب جان سپردن آه،اگر بايد زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد من به جان و دل پذيرا مي شوم اين مرگ خونين را.

ستاره

*گوش فرا دهيد اي دوستان قديمي من ! زيرا مرد جواني در آن سوي دره هست كه اسرار قلبش را در گوش شب مي نوازد. *بايد در مقابل آشوب و هياهوي عالم خاكي ايستاد تا بتوان به ترانه هاي ازلي گوش سپرد. *اگر خواستي حقيقت وجودت را آشكار كني ،بر توست كه در زير خورشيد برهنه برقصي يا اينكه صليب خود را حمل كني. *مردم مرا ديوانه مي خوانند از اين رو كه روزهاي زندگيم را به طلا نيز نمي فروشم. من هم آنها را ديوانه مي خوانم چرا كه مي پندارند روزهايم با طلا خريدني است.

يکی بوديکی نبود

زندگي آخر سرآيد،بندگي در كار نيست بندگي گر شرط باشد،زندگي در كار نيست گر فشار دشمنان آبت كند،مسكين مشو مرد باش،اي خسته دل،شرمندگي در كار نيست.

ستاره

به كسي كه حرف راست مي زند ، اسب هديه برهيد ( تا پس از گفتن حقيقت به كمك اسب فرار كند ) . بعضي ها ، هم پاي زندگي بزرگ مي شوند و بعضي به پاي آن مي ميرند . بعضي ها را از سر راه بر مي دارند و بعضي را راه مي گذارند . حتي اگر ماه ا هم طلوع نكند ،نمي درخشد . يكي مي گفت : براي مردن ، نياز به تشريفات آنچناني نيست . كافي است فقط نفس نكشيد . يكي مي گفت : مرگ را غنيمت بدانيد تا به دشواري زندگي نكنيد . مرگ و زندگي سر همه چيز مشكل دارند ، به جز مرگ و زندگي يكي مي گفت : مرگ و زندگي دو مقوله است در يك مقاله ! مرگ ، شلاق حوادث است ولي افسوس كه بيدار كننده نيست . در زندگي ، حل مسالهء بودن و نبودن به عهده مرگ است . مرگ ، پوزخند زدن به خورشيد از قعر چاه است . مرگ مامور اجراي ? قانون ? طبيعت است . لپ مطلب زمدگي مرگ است . مرگ ستايش آخر زندگي است

ياسمی

سلام بابت تاخير عذر خواهی می کنم من هم فقط کابوس پريشانی را تعريف کردم همين از ابراز لطفتان ممنونم سر بلند باشيد

رحمتی

سلام پسرخوب. ازاينکه به ما سرزدی ممنونم. تذکراتت را به اميد خدا مد نظر قرار خواهم داد.

مينا

سلام! خوشحالم که دوباره نوشته هاتون رو می خونم ...دلم برای این سبک نوشته تنگ شده بود... پاراگراف آخر نوشتتون بسيار زیبا و انرژی دهنده بود!

بهار

سلام ساحل جان .. وبلاگ جالبی داری خواستی به من هم یه سری بزن و کلبه ی درویشی من رو هم نورانی کن ممنون و منتظر نظر قشنگت هستم با تبادل لینک هم موافق بودی بگو بای تا های دوباره .......... _.---.(............--._) ..(_.'.............`''-.-'`......`'. ..../................../................\_) (_|.... _,.-'""'-,-'""'-.,_..

مهدی آذری

با سلام وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم. با تشكر ارادتمند مهدي آذري

در مورد متن بالايی نشد به خود متن جواب بدم ناچارا اومدم پايين درموردآقای احمدی نژاد ايراد بنی اسراييلی گرفتن کار هرغرغرویی شده . واقعا بينايی؟ منظورم vision هست نه eye!