خدايا به نام تو

 

دانه های سرگردان برف ، بوی شلغم و لبو ، مور مور شدن سرانگشتان ، بافتنی های

 رنگی و دستكش های پشمی بچه ها ،شربت سينه و آنتی بيوتيك ،آدم برفی های بی شال

 و دماغ ، سرهای در گريبان  رقص برف پاك كن ها و ... همه می گويند :

 زمستان است ! ... زمستان است !

با آنكه ديگر صدای مردی كه در كوچه فرياد ميزد : (( برف پارو می كنيم !)) را

 نمی شنويم ، با آنكه لباسهايمان بوی نفتالين نمی دهد و ديگر كرسی افسانه شده ،

 مادر بزرگ ها ديگر قصه خاله سوسك سياه را برای بچه های سپيد تعريف نمی كنند و

 نوه ها يا دارند چت می كنند يا پای كانال های ماهواره نشسته اند، با آنكه صدای قل قل

سماور و به هم خوردن نعلبكی ها نمی آيد ...اما هنوز هم زمستان كه می آيد سرما

 می خوريم ، هنوز هم نفت گرانترمی شود ، هنوز هم كارتن خواب ها از سرما

می ميرند  هنوز هم چای خوردن و بستن پنجره ها و گرفتن درزها و از پشت شيشه

ديدن عابرهای گريزان از زير باران و برف ديدن دارد ...زمستان است ...

اگر فرصت كرديد با صدای اخوان يك بار ديگر :(( هوا بس ناجوانمردانه سرد

است ...)) را گوش كنيد ،دنيا پر است از لولی وشان مغموم كه آمدستند وام

بگذارند ، در را بگشاييد !

 حالم خوب است ، يعنی هنوز مجنونم و از اين جنون لذت می برم ، همه چيز خوب

 است الا غم نان ...نان ... با اين زمستان سرد ، با آن برف سنگين و سفيد كه سياهی

 مان را می پوشاند ، با آوار كار ... من هنوز ديوانه ام ، مستم ، من هنوز عاشق تو

هستم ... 

/ 40 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
soran

سلام وبلاگ جديد خيلی زيباست وحال وهوای زمستانی داره وحتما اين هم مسافر هميشه در سفر هم خود شما باشيد هر جا هستيد خوش باشيد آرزوی موفقيت را برای شما دارم .

shirin

سلام . کجايی؟ قالب جديد مبارک.

afkham

من دارم نگرانت ميشم. کجايی؟ حالت خوبه؟

nasrin

سلام احسان جون کجايی پس؟دلمون برای قلم شيوا و قشنگت تنگ شده...

ن

سلام وچه زيبا توصيف کردی سادگی را و پيچيدگی امروز را. ممنون از زحمت شما. به خانه کوچک اسطوره های منم سر بزن.خوشحال می شم

heni

.......................................................

مريم

........ دهانت را ميبويند .. مبادا گفته باشی دوستت دارم ... دلت را میپويند مبادا شعله ای در آن نهان باشد !

بهار

روزگاريست كه ما را نگران ..... خونشون تو كوچه پس كوچه هاي دربند بود ....يه خونه قديمي با در چوبی در خونه كه باز شد چشمم به گلهاي تو باغچه خيره موند نه يكي نه دو تا....يه دنيا در و ديوار هاي كاهگليش جون مي داد واسه آبپاشي_ بعد از ظهر كه فقط مجالی باشه واسه بو كشيدن صداي تار تو فضاش پر بود نوازش دست مهربون يه هنرمند رو حس مي كردم... صداي ديالوگهاي عاشقونه گنجيشكها مي تونست هر آدمي رو وسوسه كنه تا رو به كاغذ بياره گوشه حياط يه چيزي از همه بيشتر نگاهمو دزديد.... بيد مجنون.....چه مهربون چه مجنون....نگاهشو ! داره باهام حرف مي زنه يه عالمه خاطره داره ........سبز آبي تلخ شيرين پائيز بهار وصال فراق........ زير درخت يه تخت بود با پشتيهاي بته جقه اي يه سماور نه از اين سماور برقی گازيها نه. سماور ذغالي از اونهائي كه چائيش آدمو مست مي كنه...! رفتم نشستم رو ي تخت و تكيه دادم به پشتيها ....چشمامو بستم سرمو بالا گرفتمو حسابي نفس كشيدم چشمامو كه باز كردم نور خورشيد از لابه لاي برگهاي مجنون چشممو قلقلك مي داد ....ياد يه خاطره افتادم....

بهار

راستی.... سلام.... من عاشق اين آهنگ سياوشم...اشکای يخيمو پاک کن درهای قلبتو وا کن...